هیچ کس نمی شنود
خدا سرفه می کند
از شانه هایش
برف
آرام
آرام
روی
تیر بارها
روی
تانک ها
روی
سنگرها را سفید می کند
- سرفه -
گلوله های سربی سوت می کشند
- سرفه -
فریاد سربازها شلیک می شود
زمین می ریزد
بی امان برف
- سرفه -
هیچ کس نمی شنود
-سرفه-
-سرفه-
خدا
بغضش را می خورد
دست های نا امیدش را
از جیب بزرگش بیرون می کشد
- هاااااااا -
مه
آرام
آرام
روی زمین می خزد
زمان می ایستد
پا زمین می کوبد به احترام
و دستش را کنار شقیقه اش نگه میدارد
نفس می گیرند
تیربارها
گلوله ها
سربازها
خدا از بالای عینکش نگاهی می کند
-سرفه-
- به نام خدا ...
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 9:5 موضوع | لینک ثابت
ساعت سه شبست بدون رمق...سگی...
شاعر بلند می شود از این ورق سگی
بر روی صفحه ریخته امشب به جای شعر
یک خط نگاه مست تو یک خط عرق سگی...
این روزها پرم از بیت هایی که هیچ وقت غزل نمی شوند
پرم از احساساتی که مادرانه دوستشان دارم حتی اگر
هیچوقت
به دنیا
نیایند .
انگار شاخه های درختم که تن بر شکنجه های هرس دادم
تنها تر از همیشه که آغوش گرم تو را به حادثه پس دادم
انگار توی حنجره ام اسبی رم کرد و خواب دهکده را آشفت
ماهی . سیاه کوچک چشمم را بوسیدم و به رود ارس دادم
بر شانه های سایه ام افتادم پرواز مرده توی پرم انگار
برگشتم از نهایت دلتنگی سر را به میله های قفس دادم
پشت خطوط فاصله جا ماندی وقتی که با اراده گمت کردم
وقتی که ظالمانه تو را دست این اجتماع بی همه کس دادم
بعد از تو سوت و کوری شب ها را با نبش قبر خاطره حل کردم
لب بر لبان مرده ی تنهاییم آوردم و دوباره نفس دادم
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت
این روزها که بهتم را نه می توانم بیان کنم و نه می توانم فرو ببرم ....
بگذار همان کودکی باشم که بهانه ی گریستنش را در دل کوچکش
پنهان می کند و بلند بلند اشک می ریزد ... می گویم برای
عروسکم گریه می کنم تو هم به رویم نیاور و باور کن...
چه قدر درد بزرگیست جای من باشی
زمانه مرد بخواهد تو را و زن باشی
و با کسی که درون تو شاعر خوبیست
همیشه شاهد یک جنگ تن به تن باشی
تمام روز دل از غصه بیستون بشود
و شب گلو بخراشی و کوهکن باشی
گرفته بغض گلوی تو را و می خواهی
تمام قد همه از پا و سر دهن باشی
غمت برای خودش مرد قابلی شده است
فقط گمان کن اگر ظالمانه زن باشی ...
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت
وقتی نیستی
حال تبعیدی ها را می فهمم
که چرا سیگارهایشان
سر به سر یک دیگر می گذارند
تا آخرین نفر.
که در باران سوختن می چسبد
حتی با چایی که بوی ماندگی اش
نفس به نفس این شهر مرده می دهد...
×××××××××××××××××××××××××××××××
و اما غزل...
برقص نت به نت آرام با من و ویولون
بگیر دست مرا هی جهنمی تر کن
به احترام تو برخاست از زمین باران
کلاه شعبده افتاد از سر سالن
چقدر حادثه خیزست پیچ هر مویت
شبیه جاده ی چالوس تا تنکابن
شبانه از لبت آهسته سیب می دزدم
آهای ! جاذبه این جاست حضرت نیوتون
بگیر روسری ام را میان انگشتت
تکان تکان بده ، من را جهنمی تر کن
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در پنجشنبه دهم شهریور 1390 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
حوای من ، لبخندت را نمی شود به هیچ کجای این زندان ربط داد بگذار فکر کنند آزادی... آن قدر آزاد که با نسیمی از جا کنده می شوی و می روی و می روی و ...
و این خاصیت قاصدک هاست که با تمام بی کسی ها لبخند بر لب ...
مثل هر شب نشسته ای پای رابطه از نگاه تلویزیون
در سرم مثل باد می پیچد خنده ی قاه قاه تلویزیون
من خودم را گره گره بستم به تن تارو پود قالیچه
تو خودت را سپرده ای دست صحنه های گناه تلویزیون
رابطه پخش می شود آرام خانه را بوی بغض می گیرد
به من از پشت چله می خندد صفحه ی راه راه تلویزیون
رج به رج روی دار می ریزد شرجی چشم های تب دارم
ــ هیچ کس مثل قبل تنها نیست ... بازهم اشتباه تلویزیون
می روم پشت شیشه بغضم را به سر و روی شهر می پاشم
کوچه هی داد می زند: دربست یک نفر ایستگاه تلویزیون
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت
حوای من این آدم ها را که هم جنس خودم هستند نمی فهمم چه برسد به خدایی که حریر است ... نور است نمی دانم ...هرچه هست از جنس آدم ها نیست.
حوا گندم بچین ...سیب... نمی دانم فقط دست ببر به میوه ای که ممنوعه باشد بگذار از این زمین هم رانده شویم.نمی دانم به کجا... کدام سیاره...فقط بچین حوا... خسته ام.
حوا دست هایت را باز کن تا آسمان یک دل سیر گریه کند.
خوابیده ای کنار من وفکــــــــــر می کنی
به چشم های مشکی زن، خنده ای ملوس
من خیـــــــره مانده ام به خـــــودم در کنارتو
آهنگ پس زمینه ی عشقی :" مرا ببوس..."
پیچیده است توی سرم سوت و هلهله
خود را به خواب می زنی از چشم های من
دارم میان جـــــــــــــاده نفس کم میاورم
دائم نگاه می کندم چشـــــــــم های زن
باران گـــــــرفته بود ، و تنهایی من از
تنهایی عجیب خـــــــــــــدا هم کشنده تر
چشمان زن به صورت تو خیره مانده بود
چشمان هرزه ی زن و لب های ...
حتی خــــــــــدا و حضرت شیطان کنار هم
مبهــــوت رابطـــــه از نوع دیگـــــــــــرند
این دست ها برای چه می لرزد این قدر؟
من را به روی دوش که دارند می برند؟
ذهنی که خط به خطش از آن زن مصور است
چشمی که بغض می کند و بسته می شود
باران تمــــــــام می شود از رفت و آمد ِ-
سرد نفس دوباره دلــــــــــم خسته می شود
زن می رود به سمت در و چشمهای تو
تا پشت در به بدرقه اش نیز می رود
تنهایی ام به هرزگی ات فحش می دهد
تنهایی ام به خاطر تو فحش می خورد
خوابیده ای کنار من و بغض کرده ام
لبخند می زنید به هم.../ قصه ی فریب/
من محو می شوم ، و زن آرام جای من
انگار گفته رو به تو- هی عاشقانه- سیب
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در جمعه سی و یکم تیر 1390 ساعت 7:54 موضوع | لینک ثابت
دلم با یک اشاره ، یک نفس یک آه می گیرد
غزل کوتاه می آید دلم هرگاه می گیرد
سرم بر شانه ی شب هق هقش را خیمه می بندد
ستاره اشک می ریزد گلوی ماه می گیرد
برای بار چندم سمت چشمت قبله می چرخد
سراغ آیه هایت را از این گمراه می گیرد
............
چرا هربار می خواهم کمی خورشید تر باشی
مرا سال سیاه و برف بهمن ماه می گیرد؟
لبت را دور کن آیینه ام از مرگ می ترسم
دعای مستجاب الدعوه با یک آه می گیرد
یک بیت حذف شد
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت
می وزی تا تکان تکان بدهــــی
توی ذهـــــــنم دوباره یادت را
شعــــــــــرهایم ولی نمی فهمند
معنی ســــخت ترک عادت را
جنگ تلــــــــخ ست مثل بادامی
کــــــه ته جیب عیـــــد می ماند
مثل یک زخــــم شیمیایی کــــه
در گلــویی ترانه می خــــواند
قهرمان!صحنه ی نبرد این جاست
من پر از جنگ تن به تن شده ام
بشکن اکنون شب محــاصره را
مثل سرباز بی وطـــــن شده ام
صحنه ی جنگ تو پر ازمین است
بـــوی باروت ... زوزه ی ترکش
توی یک نامــــه لااقـــــــل بنویس
چه کنم؟ بغض تا ابد ســــــرکش –
بسته راه گلــــــــوی من را مـــرد
جنگ من جنـگ شیمیـــایی نیست
گـــــرگ ها پشت در کمین کردند
راه این کــــــه شبی بیایی نیست؟
شب تمـــــام اتاق می لــــــرزد
پنجـــره باز می شود ناگـــــاه
یک نفرگــــریه می کند در من
یک نفر داد می زند در چـــاه
آسمان شعــــله می کشد دائـــم
نعـــــره هــــای مهیب کاتیوشا
ترکشی می خورد به کابوســم
توی آغـــوش می کشم خود را
از خــــود صبح توی تلویزیون
صحنه ی جنگ را نشان می داد
یک نفر در دلـــــــم لگـد می زد
آن طرف یک پرنده جان می داد
خـــــواب دیدم که از پرنده پری
باز آماده ی سفـــــــــر شده ای
قهــــــرمانم! دلت نمی لـــــرزد
که بگویم تو هــــم پدر شده ای؟
روزها با خشاب خالـــــی شعر
در نبود تو سخت می جنــــگم
قهرمان!صحنه ی نبرد این جاست
باورم کـن کــــه سخت دل تنگــم
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت
در دلم نیستی بفهمی که یک دل غصه دار یعنی چه
بغض هایی که وقت نشناسند آه دنباله دار یعنی چه
دلم از فرط بی کسی دارد توی آیینه سیر می خندد
زیر داغ آسمان نمی فهمد خنده های انار یعنی چه
مطمئنم که می روی روزی مطمئنم که بر نمی گردی
تو بگو ؟ ریل ...خط راه آهن...ایستگاه قطار یعنی چه؟
دست خود را گرفته ام تا که از اتاق شکنجه پر بدهم
پر بزن از میان آدم ها این همه انتظار یعنی چه؟
در دلم بهتر است گم باشند حرفهای نگفته ام با تو
در دلم نیستی بفهمی که یک دل غصه دار یعنی چه...
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 19:9 موضوع | لینک ثابت
به دندان می کشی با گرگ هایت استخوانم را
چرا این گونه می بندند چشمانت دهانم را؟
تو را بی مرز مثل سرزمین خویش می خواهم
کمی خواهم کشید این دفعه زیباتر کمانم را!
مرا در سخت جانی با نگاهت روبه رو کن تا
بگویم سخت مشتاقم بیفتم امتحانم را
کبوترها چه خیس از گونه هایم بال می گیرند
مسخر کرده ای حتی کبود آسمانم را
دلم می گیرد از این شهر بی نام تو باور کن
نمی فهمد کسی این روزها دیگر زبانم را
نوشته شده توسط یاسمن قاسمی پور در سه شنبه سی ام فروردین 1390 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند.
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
فهرست اصلی
دوستان
دکتر علی عموزاده
مردآشوب(آقای رفعت پور)
خلیل جلیل زاده
آوای مبهم
دیگه تمومه
درهم و برهم
داد بی داد
م.سروش
سايه سكوت
کانون شعر دانشگاه سمنان
صنم
وبلاگ بدون اسم
مهم نیست
علي رستگار
بزرگ ترين اشتباه
(EYE SHOT)
چون می گذرد ...
حميده
سكسه هاي يك مست
مريم خالقي
حميده جمشيدي
سیمرغ
چرا گرفته دلت...!
دوچرخه سوار
سکوت(آقای حسینی)
مرضیه فرمانی
صدیقه حسینی
طعم غزل-ذکریا محمدی
سمیه صالحی
آقای محمد باسوتی (همکلاسی!)
آقای محسن ادهم
فریبای عزیز
سحر عزیز
آقای مصطفی طیبی
آقای دهقان
الهه ملک محمدی
آقای سیدمسعود حسینی
آقای خجو
مریم بربری
پلیوار
حسین سنگری
سهراب سیرت
یاسر قنبرلو
حمید عرب عامری
نوشته های پیشین
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
آبان 1389
مهر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY